به کجای این شب تیره بیاویزیم ژنده قبای خود را
هنگامه مظلومی: گویی دیگر امری عادی شده است که بشر دائماً در طول تاریخ، سیر امید تا یأس را طی کند؛ قرار دادن شور خردمدارانه عصر روشنگری در کنار زندگی پریأس انسان مرفه و توانای غرب امروز، تجلی تصویر تمامی آرزوهای انسان سکولار بر روی سنگ لحد است. آرزوهایی که با وقوع جنگهای جهانی، فقر و کشتار و خالی شدن زندگی از هرگونه معنای حیات بخش، در برابر چشمان انسان مدرن به صلیب کشیده شد. پس از این شکست تکاندهنده همگان گویی به پوچی زندگی روزمره تن دادند و هر دم بر روی خلاء پیشرو با امکاناتی که تکنولوژی نوین در اختیارشان گذاشته بود، سرپوش پوشالی گذاشتند. آری، در آستانه چنین پرتگاهی که روح بشر بر لبهاش ایستاده بود هیچکس توان آن را نداشت که ناکامی تجربه روشنگری را در زبان تجسد بخشد. هیچکس شاید جز مردی مجنون از اتریش و یا مارتین هایدگر که «وجود» از یاد رفته را به خاطرها آورد. کسی که روح نیهیلیستی زمان را به راستی با پوست و گوشتش لمس کرد و به گذر از این بلای تاریخی اندیشید. کسی که با اندیشه و اضطرابهایش شوکی بنیادی بر تاریخ فلسفه و آنان که میاندیشیدند وارد کرد و فیلسوفان بسیاری از جمله هانری کربن را وامدار خود ساخت. سخنرانی بیژن عبدالکریمی نیز که پنجشنبه 24 بهمن ماه در موسسه ومعرفت و پژوهش برگزار شد تایید همین حقی است که هایدگر بر گردن کربن و به طور کلی فلسفه امروز دارد. سخنان ارزشمند عبدالکریمی در باب «دیالوگ هایدگر و هانری کربن» بهواقع هم جایگاه ارزشمند این دو را در مقام فیلسوف روشن کرد و هم ترسیمگر تمام وجوهی بود که این دو متفکر را در جایی به هم پیوند میزند و در جایی دیگر از هم دور میسازد.
هایدگر و دغدغه گذر از اندیشه متافیزیکی
اگر قائل بر این فرض باشیم که همه اندیشمندان جایگاه یکسانی در تاریخ اندیشه بشر ندارند و برخی را میتوان عمیقتر و برتر از دیگران برشمرد، مارتین هایدگر بیشک از آندست شخصیتهایی است که والاترین مکانها را به موازات دیگرانی چون افلاطون، ارسطو، کانت، دکارت، هگل و ... از آن خود میکند. به نحوی که اکنون به دست دادن تصویری حتی مبهم از آینده اندیشه بشر مستلزم تسویه حساب با اندیشههای این فیلسوف است. آنچه که هایدگر در یک کلام به آن میاندیشید گذر از تفکر متافیزیکی است که پس از رخت بر بستن تفکر تئولوژیک از اذهان، دامنه خود را تا بینهایت گسترانیده است. این تفکر با خود تحفههایی نیز به همراه آورد و آن سوبژکتیویسم (به معنای هایدگری آن) و نیهیلیسم است که سبب گشتهاند پرسش ذهنی هایدگر اینگونه سامان یابد: آیا اکنون میتوان از تفکر متافیزیکی، سوبژکتیویسم، نیهیلیسم و جزماندیشی محمول آنان رها شد و به گونهای دیگر اندیشید؟روشن شدن این سوال البته نیازمند توصیف کوتاهی از سیر تاریخی گذار اندیشه انسانی از وضعیت تئولوژیک به وضعیت متافیزیکی است.
روزگاری پیش در دوره سیطره تفکر تئولوژیک، آدمیان یکسر نگاهشان به آسمان بود و خدایانی که هر لحظه نیزههای عتابشان به سوی آنان نشانه رفته بود. بعدها کلیساها به مثابه تجسد زمینی نیروهای نظارهگر آسمانی، دایره آزادی انسانی و اندیشهاش را روز به روز تنگتر کردند. انسان گرچه در آن دوران باور به چیزی داشت که مناسبات زندگیاش را سامان و معنا میبخشید اما زیر بار تفتیشهای مذهبی و محدودیت همهجانبه آزادیاش تاب نیاورد؛ نگاهش را به یکباره از آسمان برگرفت و بر زمین دوخت. زمینی که دیگر همه چیز بر رویش تقدسزدایی شده بود. آنگاه انسان بود و زمین به مثابه ابژهای برای شناسایی و تسخیر. این بود داستان هزار بار نقل شده هبوط دوباره انسان از آسمان یا به عبارتی دیگر گذر از تفکر تئولوژیک به تفکر متافیزیک. هبوطی که البته به لحاظ مادی نه تنها به ضرر بشر نبود بلکه سفرهاش را بیش از انتظار رنگین کرد. آری، به برکت دانش رَسته از بند مذهب و استیلای عقلگرایی همه ناشناختهها شناخته میشد و همه سوالها پاسخ داشت. جز یک سوال و آن اینکه چرا انسان به ظاهر آزاد و توانای غربی به هیچ روی احساس خوشحالی و خوشبختی نمیکند و امید در دلش مرده است؟
بهزعم هایدگر یأس کنونی مستولی بر ما از آنجا ناشی میشود که همگی شیوههای دیگر تفکر (غیر از تفکر متافیزیکی) را از یاد برده ایم چنانکه گویی هیچگاه دستگاههای فلسفیای چون فلسفه یونان باستان، شرق دور، اسلامی و ... وجود نداشته است. آنچه باقی است تنها تفکر متافیزیکی است که در پیوندش با تفکر سوبژکتیویستی در پی شناسایی هر آن چیز است که در این جهان وجود دارد و به عبارتی مهمترین وصف از جهان را ابژهای میگیرد که توسط انسان (فاعل شناسا) شناخته میشود. اما هایدگر اینجا میپرسد آیا نسبتی مهمتر از نسبت شناسایی میان انسان و جهان متصور نیست؟ آیا اینگونه اندیشیدن زندگی ما را راهگشاست؟ از آنجایی که تفکر تئولوژیک تجربهای شکستخورده است و تفکر متافیزیکی نیز به دلیل جنونش در شناسایی از طریق مثله کردن هیچگاه به معنا دست نمییابد، هایدگر به دنبال راه سومی برای اندیشیدن است که در بند جزماندیشی دو تفکر مذکور نیافتد و معنا پیش پایش قربانی نشود. سوال این است: آیا در عصری که سکولاریزاسیون ما را فرا گرفته است و همه رازها از همه چیز زدوده شده است، میتوان به فهمی دست یافت که هم متفاوت از فهم سنتی- الاهی پیشین و هم متفاوت از فهم نیهیلیستی و متافیزیکی کنونی باشد؟
هانری کربن در مقام فیلسوف یا مستشرق؟
کربن نزد ما ایرانیان در وهله نخست به عنوان متفکری برجسته میشود که سی سال از عمرش را در ایران سپری کرده است اما از دیگر جهات اهمیت او به سبب نقشی است که در شناساندن هایدگر به اندیشمندان ایرانی ایفا کرده است، به طوری که حتی میتوان گفت وی به مثابه یک فیلتر در شناخت ابتدایی ما از فیلسوف بزرگی چون هایدگر عمل کرده است چنانکه آنچه احمد فردید از هایدگر در کتبش تصویر میکند تنها در چهارچوب فهم عرفانی کربن از هایدگر است. از سوی دیگر کربن با رویکردی هایدگری به سراغ متون فلسفه ایرانی- اسلامی میرود و از این باب نیز مفاهیم این فلسفه از یاد رفته را دگر بار به خاطرمان میآورد و ما را به اینسو رهنمون میشود که خود را در زمینه و متن تاریخ و سنتهایمان بازیابیم. با همه این اوصاف زمانی که کربن را در کنار هایدگر قرار میدهیم این پرسش پیش میآید که آیا اصولاً کربن از شأنی حدوداً همپای هایدگر برخوردار است که ما اکنون مجاز باشیم دیالوگی بین اندیشههای این دو فرض بگیریم؟ مسلم است که اگر کربن را تنها مستشرقی قلمداد کنیم که در کنار خیل عظیم شرقشناسان دیگر فرهنگ و تاریخ ما را چه از سر سودجویی و چه از سر کنجکاوی زیر و زبر کردهاند، فرض این گفتوگو هم مضحک خواهد بود. اما با نگاهی گذرا به زندگی کربن که در طول آن این بخت را داشته است که با اغلب اندیشمندان زمانهاش از جمله هایدگر نشست و برخاست و تبادل نظر کند و البته با توجه به رویکردش به فلسفه اسلامی همراه با مطالعات گستردهاش در زمینه الاهیات مسیحی- لوتری، خواندن وی به این نام و فروکاستن مقامش به یک شرقشناس صرفاً کملطفی خواهد بود.
زندگی پربار کربن، مطالعاتش در زمینه فلسفه ادیان و تأثرش از هایدگر و اندیشمندانی دیگر، همگی دالهایی هستند که کربن را از لقب مستشرق مصون میدارند. هانری کربن در سال 1903 به دنیا آمد و تحصیلات متوسطه و دانشگاهیاش را در فرانسه به پایان رساند. از آن پس با شرکت در کلاسهای دو استاد دانشگاه به نامهای برگسون و ژیلسون با فلسفه مسیحی و قرون وسطی آشنا میشود و به توصیه برگسون زبان عربی را فرا میگیرد و از این طریق کمابیش در فلسفه اسلامی دقیق میشود. فرد دیگری که وی را به مطالعه متون عرفانی شیعی ترغیب میکند لویی ماسینیون است که خود به طور خاص مطالعاتش را بر روی سه شخصیت محدود کرده بود : منصور حلاج، حضرت فاطمه و سلمان فارسی.
اما چهرهای که در فلسفه و عرفان اسلامی بیش از همه کربن را مجذوب خود میکند سهروردی یا شیخ اشراق است. ریشه این جذابیت البته در همان انزجاری است که هم کربن و هم هایدگر از عدم حضور معنا و گستردگی نیهیلیسم در جهان امروز داشتند. به همین دلیل است که آنچه کربن در فلسفه اشراق یافت برایش ستودنی مینمود و آن همان در کنار هم قرار دادن علم حصولی با علم حضوری و آشتی عقل و عشق است. در یک کلام یعنی تبلور همان معنایی که هایدگر خطر از دست رفتن آن را از خطر انفجار بمبهای اتمی سهمگینتر میدانست .
تا اینجا میبینیم که کربن نیز چون هایدگر و در مقام یک فیلسوف و نه شرقشناس با دغدغههایی فلسفی به سراغ فرهنگ و تفکر ایرانی میرود و آن هراسی که وی را به جستجو فرا میخواند از جنس همان هراسی است که هایدگر را به یکی از بزرگترین فلاسفه قرن بدل ساخت. اما پاسخ متفاوت این دو به اضطراب همسانشان دقیقا همان نقطهای است که آنها را از هم جدا میکند. دقیقاً همان نقطهای که دو اندیشه را درتقابل با یکدیگر قرار میدهد و امکان گفتوگو را فراهم میسازد. گفتوگویی که البته بنیادش پیش از هر چیز بر تاثیر عمیق محورهای اندیشه هایدگر بر کربن استوار است.
هایدگر، کربن و متافیزیک حضور
به طور کلی میتوان گفت که کربن در چهار محور اساسی وامدار و دنبالهرو هایدگر است: هرمونتیک فلسفی، هرمونتیک حضور، گذر از هیستوریسیزم و فراتاریخیت.
عمر تأویل و تأویلگری شاید به درازنای تاریخ نوشتار، کتب مقدس و حتی پیش از آن باشد اما آغاز نظریهپردازی در باب هرمونتیک به شلایرماخر، کشیش، افلاطونشناس و بنیان گذار هرمونتیک عام باز میگردد که برای نخستین بار قائل به وجود قواعد یکسان و عام برای تأویل گشت. پس از وی دیلتای از شاگردانش، مرزهای هرمونتیک را به فراتر از متون نوشتاری برد و تأویل گری را به طور خاص به عنوان روش علوم انسانی شناخت اما هرمونتیک فلسفی با هایدگر است که آغاز میشود. به این معنا که بشر نه تنها در علوم انسانی و نوشتارها تأویل میکند بلکه وجود خود در جهان و حتی خدا را نیز با رویکردی هرمونتیکی ادراک میکند. در اینجا اشاره هرمونتیک فلسفی به تأویل وجود و جهان در پیوند با هرمونتیک حضور قرار میگیرد که بر این امر اصرار دارد که در جریان مواجهه با هر متن صرف تجزیه و تحلیل گزارهها، لغتشناسی و یا ریشهشناسی تاریخی مفاهیم راهگشا نخواهد بود و تنها حضور در متن است که به عنوان شرط اساسی فهم متن، معنا را به ارمغان میآورد و این تنها راه رودررویی بی واسطه با معناست .
بحث دیگر که در ادامه توسط هایدگر مطرح میشود گذر از هیستوریسیزم و رویکردی است که هر پدیده ای را در بستر تاریخی اش محبوس میکند و وجود آن را چنان به ریشه تاریخی اش گره میزند که امکان اندیشیدن در باب صرفاً «وجود» آن پدیده را منتفی میسازد. اینجاست که هایدگر برای گذار از هیستوریسیزم به فراتاریخیت مفهوم دازاین راپیش میکشد. مفهومی که از نسبت تاریخ و جهان با «وجود» بحث میکند و با ترسیم خط افتراق ما بین «وجود» و «موجود» تاریخی بودن خود «وجود» را نفی میکند. به این معنا که «موجود» را به همان شکل پدیدهای زندانی در بستر تاریخیاش تأیید میکند اما «وجود» را مفهومی فراتاریخی میانگارد .
در هر چهار محور مذکور، کربن با هایدگر همگام است و یا به بیانی بهتر همین چهار اندیشه اساسی است که دستگاه فکری وی را پایه میریزد اما زین پس کربن با ردّ جهان بینی هایدگری، راه اندیشه اش را جدا میکند و پاسخی متفاوت به دغدغه گذر از تفکر متافیزیکی عرضه میدارد .
دیالوگ هایدگر و هانری کربن
اولین حوزهای که کربن را از هایدگر دور میکند، جهانینی است. کربن روش هرمونتیکی هایدگر را اخذ میکند اما دست بر حوزههایی میگذارد که هایدگر به کلی دور از آنها ایستاده است. گرچه بسیاری تقسیم بندی هایدگر از موجود و وجود را منطبق بر تقسیم جهان به سفلی و اولی دانستهاند اما کربن این برداشت از هایدگر را رد کرده و هرمونتیک هایدگری را الاهیات فاقد تجلی الاهی میداند. اگرچه میتوان گفت که هایدگر خوانش دیگرگونی از الوهیت به دست داده است اما در نظر کربن این خوانش فاقد آن شور و حضوری است که وی در تفکر شرقی یافته بود. از این حیث است که کربن جهان بینی متفاوتی از جهانبینی هایدگری بر میگزیند. جهان بینی ای که گویی راه رستگاری را در احیای نوع نوینی از تفکر تئولوژیک و رستاخیز الاهیات میجوید. کربن به الاهیات شرقی دست مییازد و روی خوش به کتاب مقدس نشان میدهد در حالی که هایدگر به جد معتقد است که الاهیات در تمام طول تاریخ سبب آن شده است که ما «وجود» را از یاد ببریم. شاید بتوان به درست یا غلط ادعا کرد که مفهوم «وجود» در فلسفه هایدگر همان ساحت امر قدسی است اما بی شک این خدا با خدای تفکرات تئولوژیک یکسان نخواهد بود. کربن در همگامی اش با هایدگر در انزجار از جزماندیشی تئولوژیک و ویرانگری نیهیلیسم یه عرفان شرقی متوسل میشود اما هایدگر بیمهابا دست رد بر سینه هرگونه تفکر تئولوژیک و متافیزیکی، این هر دو، میزند. هایدگر به تفکر یونان باستان و مفهوم معنا و شهود در آن دوران نظر دارد اما کربن به شهود و تفکر شرقی که همتش را بر آشتی عقل و عشق گذاشته است. کربن خواهان راهی میانه برای آشتی در تفکر تئولوژیک و متافیزیکی با هم و تولد تفکری جدید در این بین است اما هایدگر گذر از هر طرز تفکر و رخ نمودن اندیشه ای به کل متفاوت از آنها را به انتظار نشسته است. به انتظار نشسته است و بر خلاف کربن ماهیتی روشن برای تفکر جدید در ذهنش متصور نیست. وی در پاسخ به پرسش ما که از چگونگی اندیشه آینده بشر میپرسد، سکوت میکند و آینده را مبهم باقی میگذارد. ابهامی که یکی دیگر از نقاط نقد کربن بر بدنه اندیشه هایدگر است. کربن از ابهام موجود در اندیشه هایدگر به خود میلرزد و به روشنی میبیند که ابهام موجود، مولود دو امکان متعارض در بستر اندیشه هایدگر است. ابهامی که هم میتواند تفکر ور را به غروبگاه اندیشه معنوی بدل سازد و هم به صبحگاه لوگوس و کلام الاهی. خطر ناشی از این ابهام آنچنان برای کربن هولناک است که صدالبته ترجیح میدهد از ابهامهای آینده بگریزد و به دامان امن فلسفه اشراق پناه برد.
اکنون اینگونه به نظر میآید که گرچه کربن موفق شد جوابی برای پرسش «آیا گذر از تفکر متافیزیکی ممکن است؟» سر هم کند اما سکوت هایدگر هم نه نشان از ناتوانی اندیشه وی بلکه نشانی است از اینکه مارتین هایدگر بسیار بیش از فیلسوف هم عصرش، نیهیلیسم دوران را دریافته است و بیهوده برای گریز از ویران کنندگی آن، نقب بر گذشتهای نمی زند که بازگشت به آن امکانناپذیر است. همین سکوت است که رادیکالیسم نهفته در اندیشه وی را نمایان میکند. اندیشهای که باور دارد گریز از ویرانهها ناممکن است و تنها از پس این تخریب تام و تمام است که امکان تجربه ای دیگرگون از وجود فراهم میشود. همین عمق و رادیکالیسم اندیشه هایدگر است که سبب شده این اندیشه در خلال و از میان انبوه شایعات و ظن و گمانها پیرامون زندگی وی راه خود را باز کند و با پویایی به پیش رود و یا اینکه امروز ما را بیش از یک ساعت ونیم بر روی صندلی هایمان بنشاند در حالی به این زودی ها از شنیدن تفکرات تکان دهنده این فیلسوف آلمانی از زبان شیوای بیژن عبدالکریمی سیر نمی شویم. زبانی که با شورانگیزی تمام توان آن را داشت که تمام شنوندگانش را به تجربه ای از «حضور» در متن سخنرانی برساند.
منبع:
تاج خاری برای همه ی زنان دنیا
یادداشتی بر فیلم فرشتگان آرواره آهنی

انگار که هیچ چیز جلودارشان نیست ؛ نه برف هایی که دانه دانه بر پلاکاردهایشان می نشیند ، نه ناسزاهای مردم و آبهای دهانی که پیش پایشان پرتاب می شود ، نه شغلی که از دست می دهند و نه حتی آغاز جنگ . چرا که آنان خسته اند از تمام تاریخی که در برگ برگش زنان چون سایه هایی سرگردان از این سو به آن سو می روند و در پستوها پنهان می شوند ، کار می کنند و پول نمی گیرند ، می جنگند و تقدیر نمی شوند ، بچه می آورند و آنها را از دست می دهند ، می بینند و دم نمی زنند .
خسته اند و بیزار از تمام حق السکوت های بچه گانه ای که در ازای انکار انسان بودنشان دریافت می کنند و از دموکراسی و آزادی ای که شایسته است در راهش هزینه کنند بی آنکه سهمی در آن داشته باشند . این چنین است که آمریکای 1920 داستان زنانی را نقل می کند که برای به دست آوردن حق رأی ، زندان رفتند ، شکنجه شدند و حتی جان خود را از دست دادند و به تاریخ مبارزات زنان برگی افزودند . شاید اینگونه به نظر آید که اکنون از آن همه رنج و سختی تنها چند عکس سیاه و سفید باقی مانده است و چندین هزار تکه کاغذ کوچک که هر از چند سالی زنان باید به دست خود تقدیم این یا آن حزب کنند . اما فیلم فرشتگان آرواره آهنی ساخته ی کارگردان آلمانی ، کاتیا وون گارنیر ، از آن دست فیلم هایی است که به ما یقیین می دهد آنچه زنان مبارز حق رأی در آنها سالها به دست آوردند و آنچه برای ما به یادگار گذاشتند فقط کاغذ پاره هایی نیست که می توان تنها یکی از دو نام بی اهمیت را بر آن نوشت بلکه بنیانی است برای خواستن و دوباره خواستن ، برای مبارزه تا برابری و برای درک موقعیت زنان از سوی خودشان .
این فیلم بی آنکه به سبک و سیاق فیلم های هالیوودی در پی خلق قهرمانانی رویینه تن باشد ، داستان مبارزات زنانی را تصویر می کند که چونان همگان گاه خسته می شوند ، اشتباه می کنند و ، آنطور که سکوت و بی تفاوتی درازمدت شان و دیگر فمینیست ها در برابر مسئله ی زنان رنگین پوست نشان می دهد ، در همه جا و هر زمان مبارز و برابری طلبی رادیکال نیستند .
در فیلم فرشتگان آرواره آهنی ، ما با تک قهرمانی روبرو نیستیم که هرگونه ناملایمتی را بی آنکه آخ بگوید تاب آورد ، حرف های گنده گنده تحویل مردم دهد و در آخر بر بلندی ای بایستد و دسته دسته سیاهی لشکر برایش کف و هورا بکشند . شخصیت آلیس پل به همراه لوسی برنز در این فیلم می توانند عینا تجسم تمامی درد و رنج ها ، سستی ها و شک هایی باشند که بر روح هر مبارزی گاه چیره می شود . شخصیت هایی که در سراسر داستان در کنار دیگر اعضا معنا می یابند و نه در زیر شیروانی ساختار یک حزب .
از این حیث اگرچه بیننده چون دیگر فیلمهای قهرمان محور ، سرمست و مجذوب انسانهایی شبه خدا نخواهد شد اما می تواند آنچه بواقع در روند یک مبارزه ی سیاسی – اجتماعی روی می دهد را با پوست و گوشتش لمس کند و بدرستی درک کند که اگر اکنون زنان آمریکایی از جایگاه انسانی تری ( لا اقل به لحاظ حقوقی ) نسبت به زنان جهان سوم برخوردارند به دلیل همین سالیان سال مبارزه ی زنان بر سر حقوق برابر وبارها و بارها خون دادن به پای آزادی است . زنانی که نه تنها بایستی در راه رسیدن به حق رأی در برابر سیاستمداران ، کنگره نشینان ، شخص رئیس جمهور ( وودرو ویلسون ) و اکثریت مردم بایستند بلکه باید با انجمن و حزب های محافظه کار زنان که یکسر دم از مصلحت می زنند نیز دست و پنجه نرم کنند . آری ، همه چیز همیشه در حال تغییر است اما همیشه همه مخالف تغییرند . گویی احزاب محافظه کار می خواستند تا ابد دست نگاه دارند و همه چیز را به زمان واگذازند اما زنان جنبش حق رأی پس از بارها تجمع ناموفق این بار برای دهن کجی به تمام صداهایی که آنان را به عقب نشینی فرامی خواند ، پلاکاردهای طلایی شان را به دست گرفتند و در مقابل کاخ سفید بست نشستند . آن هم در زمانه ای که کشور در شرایط پرآشوب جنگ می سوخت . این دیگر از آن چیزهای پیش بینی ناپذیر بود و هیچکس حتی فکرش را هم نمی کرد که با شروع جنگ ، جنبش همچنان سخت تر از پیش مطالبات خود را پی گیرد . این تصمیم گرچه تف و لعنت های مردمی و غیر مردمی را شدیدتر کرد اما یکی از آن تصمیم هایی بود که پل و دیگر زنان را یک گام به پیروزی نزدیک کرد . به نظر همگان مسخره تر و حتی توهین آمیزتر از این چیزی وجود نداشت که در حالی که سربازان آمریکایی در جبهه ها کشته می شدند زنان این چنین بر حقوقشان پافشاری کنند . اما کسی نبود که پاسخ دهد مگر بارهای پیش که جنبش زنان و دیگر جنبش ها به پای منفعت ملی پا پس کشیدند در آخر چه عایدشان شد جز دورنمای راهی که باید از سر می پیمودند و مگر جنگ و یا هر چیز دیگر می تواند دلیلی باشد بر پذیرش ادامه ی ستم ؟
اینگونه بود که حتی پس از شروع جنگ ، زنان هر روز مقابل کاخ سفید جمع می شدند و با پلاکاردهایشان رئیس جمهوری را خطاب قرار می دادند که در پشت میکروفون ها با توسل به شبح دموکراسی و آزادی ، مردمش را به اتحاد در برابر دشمن و پایداری در جنگ فرا می خواند . رئیس جمهوری که یک روز، دیگر کنایه های زنان به خودش و سخنانش را تاب نیاورد و نیروی سرکوبگرش را وارد میدان کرد ، به این هوا که دیگر پلاکاردی از پنجره ی کاخ سفیدش مشاهده نخواهد شد اما فردایش رهبر جنبش ، آلیس پل بود که پلاکارد به دست گرفت و به آنی به دوستانش در زندان پیوست . پل به انفرادی فرستاده شد . روزها می آمدند و می رفتند و شکنجه و تغذیه ی اجباری او را ضعیف تر و ضعیف تر می کرد تا آنکه بالاخره خبر این شکنجه ها به صفحات روزنامه ها کشید ، به ناگاه همه چیز دگرگون شد . محافظه کاران در دفاع از وضعیت زندانیان انگشت اتهام به سوی ویلسون دراز کردند ؛ ویلسون زندانیان را آزاد کرد ، لبخند ملیحی زد و با صدای رسا اعلام کرد که چیزی در این دنیا ناحق تر از دریغ کردن حق رأی از زنان وجود ندارد ! همگان برای رئیس جمهور عدالت خواه و روشنفکرشان دست زدند و حزب محافظه کاران بابت این پیروزی باد به غبغب انداخت . آلیس و لوسی تنها با ستاره های دست ساز کاغذی شان پیروزی ای که چندان به نام آنان نبود را جشن گرفتند . اما آنچه مهم بود زنانی بودند که زین پس برابر مردان به پای صندوق ها می رفتند و تکه های کاغذی را به داخلش می انداختند که بوی تاریخ مبارزات پرخون زنان را می دهد . در این تاریخ شاید هزاران نفر بیایند و بروند و حتی کسی یک ستاره ی طلایی هم بر سرشان نریزد . شاید سال ها و یک عمر باید جنگید تا دختران و دختران ِ دخترانمان طعم برابری جنسیتی را بچشند و ما فقط با تلخی در دهانهایمان و امید در چشمانمان از این دنیا برویم . اکنون آلیس پل ، لوسی برنز و تمام آن زنان مرده اند ، جنبش زنان اما پیش می رود تا زمانی که ستم و تبعیض جنسیتی آن را از پشت هل می دهد و براستی چه کسی سال ها پیش گمان می کرد که روزی برده های سیاهپوست رنجور مزارع ، زندگی آزاد و تقریبا برابر را تجربه کنند ؟
پ.ن: این مطلب را پیش تر در پرونده ی ویژه ی زنان روزنامه ی کارگزاران به چاپ رسانده ام.
پ.ن٢: مدتی بود که که با این صفحه قهر بودم ؛ الان هم آشتی نکرده ام ... فقط یک آن نتوانستم حضور ولو مجازی اش را نادیده بگیرم.
*مطلب زیر در ماهنامه ی "سرپیچ " منتشر شده است. ماهنا مه ی سرپیچ هر ماه روی سایت http://www.sarpich.com/ قرار می گیرد. این پیش شماره ی سرپیچ در مورد شوروی سابق است.
مکتب مونتاژ شوروی و آیزنشتاین
هنگامه مظلومی

مکتب مونتاژ شوروی به عنوان یکی از جریانهای تاثیرگذار در تاریخ سینما و همچنین شیوه ای متفاوت از آنچه تا آن زمان در فیلم ، بخصوص فیلمهای اروپایی وآمریکایی صورت گرفته بود، شایسته ی تامل است؛ چرا که با تسامح می توان گفت آنچه پس از انقلاب ١٩١٧ و روی کار آمدن لنین برای سینمای روسیه اتفاق افتاد، چیزی نبود جز زاده شدن سینما در این کشور وتنها پس از انقلاب می توان روسیه را سرزمینی دارای سینمای صاحب سبک شمرد؛ سرزمینی که پیش از انقلاب، سالنهای سینمایش(که نسبت به خاک وسیع و جمعیت انبوهش بسیار اندک بود) میزبان فیلمهایی بود که سه چهارم آنان از کشورهای اروپایی و در مقیاس کمتر از آمریکا وارد می شدند و درآمد حاصله از نمایش آنها نیز صرف ساخت فقط تعداد معدودی فیلم داخلی می شد که آنها هم نمایشگر درامهای پرزرق وبرق روستایی و بعد ها ملودرامهای شهری بودند.
در این شرایط کمیته ی نظارت بر فیلمها در نظام تزاری نیز با وسواس محافظه کارانه ای، محدود فیلمها یی را که درد و رنج توده ها (بویژه طبقه ی کارگر) و همچنین رشد نارضایتی از حکومت را منعکس می کردند، از نمایش محروم می نمود. از جمله ی این فیلمها "پدر سرگئی" اثر یاکف پروتازانف بود که به روایاتی مهمترین و شاخص ترین فیلم پیش از انقلاب نیز محسوب شده است.
اما آنچه پس از تسلط حزب بلشویک، در حق سینما روی داد بس شگفت انگیز می نمود؛ تا آن زمان سینما به عنوان یک وسیله ی ارتباطی کامل به آن صورتی که در غرب کارکرد داشت در نزد مردمان روس تعریف نشده بود. همچنین عمده ی مردم کشاورزان یا کارگرانی جنگ زده بودند که درآمدها و دستمزدهای اندکشان و ساعات کار طولانیشان، مجال پرداختن به سینما را به آنان نمی داد. باید اذعان کرد که زیرکی لنین در تشخیص سینما به عنوان هنری نجات دهنده، تحسین بر انگیز بود. چنانکه وی صراحتا اعلام کرد:
"سینما برای ما مهم ترین هنرها است." و حقیقتا سینما از بهترین هنرهایی بود که قادر می نمود زمینه ی همبستگی و اطلاع رسانی را آن هم در شرایطی که حزب بلشویک با جمعیت وسیعی از مردمان روس، بی سواد، باسواد و متکلم به زبانهای مختلف روبرو بود، ایجاد کند. در واقع سینما می توانست به عنوان یک زبان شفاف همگا نی عمل کند. سینما به مثابه ی هیروگلیفی جهانی (آیزنشتاین نیز بارها سینما را با هیروگلیف مقایسه می کند) توانمند است که مراد بکار گیرنده اش را هر چه که باشد به بهترین اشکال منتقل سازد؛ چنانکه در غرب با گرایشهای سرمایه دارانه نیز بارها به عنوان وسیله ی بازسازی مفاهیمی ضد مفاهیم رایج شوروی مورد استفاده قرار گرفت. بنابراین فقط می توان نتیجه گرفت که سینما قدرتمند است و ارائه ی داوری ارزشی در مورد ماهیت این پدیده شاید اصلا صحیح نباشد. سینما، مانند یک زبان کامل (زبان باسوادان و بی سوادان) که آزادانه و رها از تعاریف و نمادهایی که بار معنایی خود را بر عناصر بی معنا تحمیل کرده اند؛ می تواند هم در جهت قوام ایدئولوژی ها و ساختهای حاکم گام بردارد و هم در راه نقد قدرت.
به هر روی توجه به این پدیده ی جدید با کارکردهای ضد و نقیضش به عنوان یک هنر بی واسطه ی تصویری در شوروی برای نخستین بارها در همان سالهای پس از 1917 اتفاق افتاد اما به اقتضای شرایط انقلابی کارکردش صرفا تبلیغ و تهییج عواطف توده ها در جهت همراه سازی با انقلاب بود و این امر باعث پیدایش سینمایی شد که گرچه به شدت تبلیغی بود اما زمینه ی مناسبی برای تجربیات مونتاژی گشت.در آن سالها فیلم های مستند فراوانی از پیروزیهای بلشویک ها در جنگ داخلی ساخته می شد و هر کدام از این فیلمها به مانند معجزه ای می مانست که در نبود فیلم خام و کمبود جدی سوخت و برق و. . . فیلمبرداری می شد؛ چرا که دست اندرکاران سینمای تزاری در گیر و دار انقلاب، تمام وسایل فنی و فیلمهای خام را با خود از کشور خارج کرده بودند و قبل از مهاجرت به اروپا حتی استودیوهای خود را نیز ویران کرده بودند.
کمیته ی سینما به سرپرستی همسر لنین مسئولیت حمایت از سینمای نوپای مستند را به عهده داشت و در همین راستا یک مدرسه ی سینمایی در مسکو افتتاح کرد به نام "مدرسه ی فیلم مسکو" یا " وی . جی . آی . کی" که درطول تاریخ اولین مدرسه ی سینمایی محسوب می شود و از میان فعالین همین مدرسه ی فیلم ، پایه گذاران مکتب مونتاژ سر بر آوردند؛ از جمله ورتف که در قالب سینمای مستند دست به آزمایشا تی در زمینه ی دوربین و مونتاژ زد و دیگری لف کولشف که از معدود فیلمسازانی بود که (به خاطر باورش به اهداف انقلاب) بعد از 1917 در روسیه ماند. وی خود از موسسان مدرسه ی فیلم بود و یکی از مهمترین فعالیت های وی را می توان دایر کردن کارگاهی خارج از " وی . جی . آی . کی" دانست که " کارگاه کولشف " نام گرفت و نظریه پردازان و فیلمسازانی چون آیزنشتاین ، چهره ی شاخص مکتب مونتاژ و اولین نظریه پرداز تاریخ سینما و رقیب و نقطه ی مقابل وی ، پودوفکین را پرورش داد. افراد نام برده به اضا فه ی داوژنکو از برجستگان مکتب مونتاژ شوروی بودند که گفته می شود به موازات فرمالیسم در ادبیات ظهور کرده بود.
این فیلمسازان و نظریه پردازان فیلم گاه تا آنجا پیش می رفتند که سینما را صرفا مونتاژ تعریف می کردند. آنان که مشترکا خود را کارگرانی فرهنگی می دانستند که وظیفه شان ایجاد شرایط انقلابی و مدرن در روسیه است ، یافتند که معنایی که از دیدن نماهای مختلف در ذهن مخاطب شکل می گیرد، بسته به تقدم و تاخر نماها و چگونگی قرار گرفتن آنها در کنار هم است. به زعم آنان قدرت جادویی مونتاژ به عناصر ساکن نمای مجرد، زندگی و جلوه می بخشد و یک نما خارج از یک نظام ساختارمند فاقد معنا است؛ که گرایشی ساختارگرایانه بود.
در تعریف این ساختارگرایی و تفهیم این امر که تصاویر مونتاژ شده یک کل ارگانیک را تشکیل می دهند، و نه مجموعه ای از نماهای کنار هم، آیزنشتاین در کتاب " شکل فیلم " خود، از رنگها در نقاشی مثال می آورد و یادآوری می کند که هنگامی که دو رنگ آبی و قرمز را با هم مخلوط کنیم، یک کل ارغوانی به دست می آید و این پدیده هیچگاه به صورت زمینه ی دوگانه ای از قرمز و آبی دیده نمی شود.
کولشف نیز در کارگاه خود برای آشکار ساختن تاثیر مونتاژ در دریافت مخاطب، آزمایشهای فراوانی انجام داد که دردنباله ی گرایشات غالب در مطالعه ی ادراکات بصری انسان بود. در یکی از این آزمایشها، کولشف، نمایی از چهره ی بی حالت یک بازیگر گرفت و سپس همین نما را سه بار با سه نمای دیگر تدوین کرد، اول چهره ی بی حالت بازیگر با بشقاب سوپ داغ، دوم چهره ی بازیگر با جسد پیرزنی در تابوت و سوم با دختر بچه ای در حال بازی با عروسک. تماشاگرانی که برای این آزمایش انتخاب شده بودند، همه به اتفاق، بازی زیبای بازیگر را که در مقابل نمای اول اشتها، در مقابل نمای دوم غم و در مقابل نمای سوم شادی را به طرز ماهرانه ای بروز داده بود، ستودند. در حالی که هر سه بار تصویر بازیگر یک تصویر تکراری بی حالت بود. این آزمایش " افکت کولشف " نام گرفت و اثبات کرد که شکل گیری مفهوم و معنا در ذهن تماشاگر، نه از محتوای خالص نماها بلکه از شیوه ی پیوند آنان به یکدیگر سرچشمه می گیرد.
آیزنشتاین، از شاگردان کولشف نیز از جمله کسانی بود که روزبروز متهورانه تر در زمینه ی مونتاژ دست به آزمایشات گوناگون می زد و در نهایت، حاصل آن، پیدایش نظریه ی مونتاژ دیالکتیکی (روشنفکرانه) در وی بود که کاملا مبین تعلق خاطرش به نظریات مارکس است.
آیزنشتاین و مونتاژ:
آیزنشتاین از پنج نوع مونتاژ نام می برد: مونتاز طولی (متریک)، مونتاژ وزنی (ریتمیک)، مونتاژ لحنی (تونال)، مونتاژفرالحنی (اورتونال) و مونتاژ روشنفکرانه (دیالکتیکی) که در دو نوع اول، برشها بر اساس طول زمان نماها و محتوای آنان تعیین می شوند، در سومی بر اساس لحن و فضای عاطفی نماها و نه صرفا محتوای آنان و چهارمی مونتاژی است که به زعم آیزنشتاین نه روی نوار سلولوئید بلکه در ذهن تماشاگر به صورت تلفیقی از مونتاژهای قبلی شکل می گیرد اما نوع متکامل و حقیقی مونتاژ در نظر این فیلمساز، نوع پنجم مونتاژ یعنی مونتاژ دیالکتیکی است که تجلی گاه دید آیزنشتاین به سینما و کارکردهای آن است.
وی با تاثیر از دیالکتیک هگلی و مارکسی، فرآیندی که به سبب برخورد دو نمای متضاد در فیلم رخ می نمایاند را دیالکتیک می داند. به بیانی دیگر با مونتاژ دو نمای متضاد در فیلم، تز و آنتی تز با یکدیگر برخورد کرده و مفهومی انتزاعی (سنتز) جدای از ماهیت دو نما و حاصل جمع آنان در ذهن مخاطب ایجاد می کند که خود دگربار در نقش تز در تضاد با آنتی تزی دیگر عمل می کند و این جریان است که روند فیلم را پیش می برد. در واقع سنتزی که از تضاد میان تز و آنتی تز حاصل می شود خود تبدیل به الگوی دیالکتیکی تازه ای می گردد تا به نوبه ی خود آنتی تز نوینی بیابد و این عمل تا پایان زمان تاریخی ادامه دارد. البته لحاظ این تضاد صرفا به محتوای دراماتیک محدود نمی شود و بر سایه روشن ها، نورپردازی، خطوط، سطوح و . . . نیز سایه می افکند.گویی که تمام این تضادها در راهنما یی مخاطب به سوی درک آنچه گفتنی نیست و صرفا در ذهن رخ می نمایاند، به شکل قدرتمندی درکارند.
آیزنشتاین بارها در اثبات این امر که آنچه از برخورد دو نمای متضاد در ذهن تماشاگر شکل می گیرد صرفا مجموع آن دو نیست از هیروگلیف یا تصویرنگاری ژاپنی مثال می آورد و توضیح می دهد که در این خط از برخورد دو تصویر آب و چشم، مفهومی که حاصل می شود گریه است نه مجموع آب و چشم. نمونه ی عملی این نوع مونتاژ در فیلمهای وی فراوان است به عنوان مثال در فیلم " اعتصاب " مونتاژ دو نمای قتل عام کارگران و بریدن سر گاوها به موازات هم، سنتزی در تماشاگر شکل می دهد که دقیقا مراد مونتاژ روشنفکرانه است.
قابلیت دیگر این نوع مونتاژ در نزد وی، قابلیت تخریب برداشتهای کلیشه ای و سنتی از امور در تماشاگر است؛ چنانکه در فیلم " اکتبر " فصلی است به نام فصل خدایان که با تصاویری از تمثال مسیح آغاز می شود و به بتی هولناک مربوط به دوره های اولیه ی پرستش ختم می شود و چینش تصاویر دقیقا در راستای ایجاد خلل در نگرش سنتی و ثابتی است که تماشاگر از روند پرستش دارد . گویی که آیزنشتاین بر آن بود که مخاطب را وادارد که در روندی آگاهانه دلایل پیوند نماها را نیز در یابد و این چینش را روشنفکرانه قضاوت کند.
آیزنشتاین تماشاگر را اندیشمندانه در جریان انتقال عواطف و پیامها درگیر می کرد و از هر آنچه تماشاگرش را منفعلانه بر روی صندلیهی سینما بنشاند در حالی که در لذت غوطه می خورد، گریزان بود. وی سعی داشت که فیلمهایش فقط حول محور روایت های پرکشش قرار نگیرد و در نزد وی استفاده از عناصری که مخاطب را از تضادهای اجتماعی-سیاسی آگاه کند و به حرکت وادارد –حتی اگر باری دراماتیک حمل نکند و در جهت پیشبرد روایت نیز نباشد-بر داستان و روایت برتری داشت.
علاوه بر توضیحاتی که ارائه گردید، دیگر راهی سودمند در شناخت نظریه ی مونتاژ آیزنشتاین، توجه به تعریفی است که وی به طور ضمنی از شیوه ی کار خود در تقابل با پودوفکین از دیگر فیلمسازان بزرگ مکتب مونتاژ ارائه می داد. وی مونتاژ طولی را که در نظرش ساده ترین و ابتدایی ترین نوع مونتاژ است به پودوفکین نسبت می داد و در واقع پودوفکین نیز درآثار خود برای ایجاد هیجان و رساندن بار عاطفی به اوج خود از کوتاه ساختن طول نماها استفاده می کرد ؛ به بیانی دیگر وی از مونتاژ و پیوند صحنه ها برای تقویت بار عاطفی در تماشاگر و همچنین پیشبرد روایت سود می جست.
پودوفکین روش فیلمسازی خود را خشت بر روی خشت می نامید و بدرستی می دانست که چگونه از این شیوه برای ایجاد همذات پنداری در مخاطب با قهرمانان فیلمهایش استفاده کند، به طوریکه تماشاگر در تمام جریان غم، اندوه، شادی، خشم و . . . تبلور یافته در شخصیت مشارکت داشته باشد. با وجود اینکه بسیاری، فیلمها و خود پودوفکین را انقلابی تر از آیزنشتاین می دانستند اما شیوه های مونتاژ پودوفکین و فیلمهایش نزد آیزنشتاین مقبول نمی افتاد و به طور کلی نوع همذات پنداری ای که آیزنشتاین از مخاطب طلب می کرد چیز دیگری بود.پودوفکین غالبا قهرمانانی خلق می کرد و از هر کدام از آنان به عنوان نماد یک طبقه از مردم با تمام نگرانیها، وظایف و مصیبت ها استفاده می نمود و البته سعی داشت که هماره انگیزه ی درونی قهرمانانش را به مخاطبش بفهماند؛ در مقابل آیزنشتاین از خلق قهرمان به صورت فردی معین خودداری می کرد. در فیلمهای وی، قهرمان، خود توده های مردم هستند و همذات پنداری ای که از تماشاگر انتظار می رود، آگاهی از شرایط و جایگاه طبقا تی خود در جامعه و در نهایت بر انگیخته شدن در مقام یک انسان اجتماعی است.
پس می توان گفت آیزنشتاین، با استفاده از توده های مردم به عنوان قهرمان به جای خلق قهرمانان فردی و استفاده از مونتاژ دیالکتیکی به جای مونتاژ خشت روی خشت، درست در تقابل با پودوفکین قرار می گیرد.
در راستای روشن تر کردن تفاوت ما بین این دو نظریه ی متقابل مونتاژ می توان اینگونه مثال زد:
پودوفکین حاصل جمع دو نما را کاملا مجموع آن دو می پنداشت ( ب + ث = ب ث )در صورتی که آیزنشتاین معتقد به این امر بود که از جمع دو نما - بخصوص دو نمای متضاد – حاصل به صورت یک سنتز که نابرابر است با مجموع دو نما در ذهن مخاطب حادث می شود ( ب + ث = پ ). که در واقع این فرآیند همان فرآیند مونتاژ دیالکتیکی است که آیزنشتاین آن را از مهمترین ارکان سینما و خاص سینما می دانست چنانکه در نزد وی شیوه ای بهتر و تاثیرگذارتر از این شیوه در انتقال مفاهیم وجود نداشت و علاوه بر این وی می کوشید که مضاف بر شکل گیری مفهوم در ذهن تماشاگر،(همانطور که پیش تر ذکر شد) دلایل پیوند نماها را نیز به وی بفهماند و مخاطبش را آگاهانه نه تنها در جریان روایت بلکه در جریان ساخت فیلم و چگونگی مونتاژ آن قرار دهد و دقیقا از همین منظر است که می توان اذعان داشت، سینمای آیزنشتاین با بهره گیری ای اینچنین از مونتاژ و امتناع از خلق قهرمانان فردی، روحیه ی مستند سینمای دهه های اول انقلاب را در خود حفظ کرده بود. سینمایی نیمه مستند که بیش از آن که مخاطب را فقط برای ساعاتی سر جایش میخکوب کند، تاثیری عمیق و پایدار در وی و کنش اجتماعی اش پدید آورد؛ سینمایی که با تعلق خاطر به مارکسیسم، به مثابه ی اهرمی نیرومند، انقلاب نوظهور شوروی را به آن سمت که باید می رفت رهنمون شود؛ سینمایی که به موازات جامعه ای سوسیالیستی از درون به نقد خود بپردازد.
اما متاسفانه پیش از آن که وی توان این را یابد که سینمای ایده آلش را کمال بخشد و با سینمای ناطق که در نظرش ارزشمند می نمود دست و پنجه نرم کند، توسط ارزش های استالینیستی دوران طرد شد.زمانی که آیزنشتاین تمام همّ خود را گذاشته بود تا به عنوان یک فیلمساز مارکسیست بیشترین خدمت را به اندیشه های مارکسیستی و شوروی نوپا بکند هیچگاه تصور هم نمی کرد که روزی به غیر متعهد بودن، فرمالیست بودن و . . . متهم شود و عملا خودش و تمام راهکارهایی که در فیلمسازی یافته بود کنار گذاشته شود.
افول مکتب مونتاژ:
آنچه اتفاق افتاد این بود که پس از تروتسکی و با قدرت گرفتن استالین، هنر سینما صرفا به عنوان ابزار تبلیغ تعریف شد.
زمانی که رئالیسم سوسیالیستی، الگوی ساخت تمام آثار هنری واقع شد، هر گونه گرایشهای شکل گرایانه (فرمالیسم)، نمادگرایانه (سمبولیسم) و هر گونه تجربه ی مونتاژی محکوم گشت و تنها در سایه ی این واقع گرایی نه چندان واقع گرا، تبلیغات صریح بود که از هنر طلب می شد.
گرچه استالین نیز سینما را مهم ترین هنرها می شمرد اما سعی بر آن داشت که کارکرد ایدئولوژیکی را بر تمام وجوه هنری و خلاقیت فردی، غالب کند. چنانکه وی صراحتا در مورد سینما می گوید:
"سینما وسیله ی نیرومندی برای تحریک جمع است . . . وسیله ای که بلید آن را در اختیار خود بگیریم."
آیزنشتاین و دیگر فیلمسازان مکتب مونتاژ نیز در راستای تحریک جمع سود می جستند اما هیچگاه آن را در چارچوبب ایدئولوژیکی محبوس نساختند؛ آنان که خود معتقد به کارکرد سینما به عنوان یک ابزار آگاه سازی توده ها بودند، نگرش استالین به هنر را که توام بود با سعی در تعریف رئالیسم سوسیالیستی و اصلاح گرایش های ناهنجار، تاب نیاوردند.
آیزنشتاین، ورتف، کولشف، پودوفکین و داوژنکو، همگی در آثارشان اثبات کردند که می توان هنری و سینمایی ایدئولوژیک داشت اما نمی توان از سینمایی ابزارگونه که گویی به پای ایدئولوژی زنجیر شده است، به نام هنر یاد کرد. این فیلمسازان بتدریج و با شدت گرفتن سیاستهای سختگیرانه که مصرانه بر هنر واقع گرای سوسیالیستی پافشاری می کرد، با عنوان فیلمسازان آوانگارد و منحرف نفی شدند و حتی با هرگونه تاثیرپذیری از آنان در سینما نیز به ناهنجاری مخالفت می شد.
در نهایت همزمان شدن این سیاستها با تولد سینمای ناطق، کاهش تولیدات سینمایی و مرگ مکتبی به نام مکتب مونتاژ را به همراه داشت. چنانکه پس از 1933 (در واقع پس از مستحکم گشتن قوانین رئالیسم سوسیالیستی) تنها 53 فیلم در قیاس با 119 فیلمی که سال پیش ساخته شده بود، تولید گشت و این روند طی سالیان بعد نیز شدت گرفت و تا جایی ادامه یافت که فقط فیلمهایی اجازه داشتند به نمایش درآیند که به کلی از ایده های فیلمسازان دوره ی لنین منزه شده باشند.
در نهایت اینگونه تلاشهای سهمگین در تزریق تعهد به هنر شوروی حاصلش چیزی نبود جز منزوی شدن هر چه بیشتر متعهدترین متفکران و هنرمندان. شاید بتوان گفت این تجربه ی ناکام دگربار مستندی بود بر اینکه خلع هنرمند از خلاقیت فردی و وجود فضای بسته ی سیاسی هماره مرگ هنری خلاقه و جاندار را به بار می آورد و شاید نوزایی سینمای شوروی نیز در دوران گشایش نسبی خروشچف که در آن سیاستهای استالین و چارچوبهای سنگی رئالیسم سوسیالیستی محکوم گشت، دالی باشد بر این نتیجه گیری .
الهگان بیافرایی
1- الهه ها انسان نیستند:
هر ساله روز زن، تلویزیون، بیلبوردها، همایش ها و ...پی در پی تصویری از موجودی به دست می دهند که من نمی شناسمش. آنها اسمش را زن گذاشته اند اما من اگر بخواهم نام گذاری کنم اسمش را می گذارم بانوی برتر. برای هر آنچه سر و کارش با افکار عمومی است، همه روزها به ویژه، روز زن روز مناسبی است در تصویر سیرت و صورت این بانوی برتر،به عنوان الگوی شکست ناپذیر و ستبر هر زن ایرانی. بانوی برتری که سال هاست از گوشه و کنار دامانش مردان به معراج می روند و تو
گویی این بانو شاید بت واره ای است عظیم، در گوشه ای بیرون از این دنیای "فانی" نشسته، در کار تدبیر سرنوشت مردهایی است که به جنگ دنیا می روند.
آری، زن ها دیر زمانی است که بت شده اند و هر سال که روز زن می گذرد زرگران می آیند و دوباره رویش را آب طلا می گیرند. بت هایی که چون بت شدند دیگر حتی قادر به نجات و شفای خود نیز نیستند، بتی که کمینه نمی تواند بندگانش را دستور دهد که دیگر مرا نپرستید، الهه ای که شاید گهگاه آرزو می کند چونان پرومته، رنج ابدی به جان بخرد اما انسان باشد، انسانی که لااقل قادر است رنج کیف آور خطا کردن، خودخواه بودن، آشوبیدن و هزار عملی که مختص بی چون و چرای انسان است را در آغوش بکشد. و یک کلام دنیوی باشد و نه اینچنین الهی که نه تنها در دین بلکه در ادب و هنر نیز در الهگی و پاکدامنیِ غیر انسان گونه اش محصور شود و اگر غیر از این باشد، این بار همان پرومته است که باید بار سرزنش انسان شدنش را بر دوش کشد و همان" فاحشه ".
صبوری، آرامش، مهر و محبت، بی نیازی از مرد - همگی در بالاترین درجه خود- و هزاران وصف دیگر، تصویری از موجودی غریب به دست می دهد که نباید شگفت زده شویم اگر 99 اسم خداوندی نیز بر آن صدق کند! اما آنچه واضح است اینست که تعاریف و تصاویر مذکورِ مقبول و رایج از زنان در رسانه و بین مردم- که البته به منزله تمجید گشاده دستانه مردان از زنان نیز تلقی می گردد و لاجرم مستوجب قدردانی- چونان از تعریف انسان ( این بار نیز در نگاه دینی خود رسانه ها) به عنوان بنده ی ضعیف، خطاکار و وابسته، متفاوت است که به صراحت همگان به ناچار به این نتیجه جبری باور می آورند که این موجود غریب الخلقه ( یعنی زن الهه گون) اصلا انسان نیست و اینجاست که ربط وضعیت ما و محرومیت زن از حقوق آشکارا انسانی اش با این نتیجه گیری و آنچه به عنوان زن در تلویزیون و رادیو و ... تعریف و تبلیغ می شود آشکار می گردد و بار دیگر اینکه آنچه پی است همین دیدگاه هاست و آنچه روی آن بنا شده، حقوق انسانی نابرابر و تبعیض آمیز( واین تلنگری نیز است برای لیبرال فمینیست ها).
2- ما الهگان را دوست داریم؟ :
اگر به دوران غارنشینی خود باز گردیم، خدایان و الهگان خود را به یاد می آوریم که چه قربانی ها به پایشان نریختیم اما شاید انگیزه این قربانی کردن ها و آن ثنا گفتن ها به ویژه با شیوه های نمایشی خاص خودش چندان هم ساده لوحانه نبود.
اوایل در پی شکار بودیم وآنچه می دانستیم این بود که اگر خود را به شکلی به هیئت حیوان گریزان که شاید یک گوزن بود یا گاو وحشی درآوریم، روح آن را تسخیر کرده ایم و آنگاه که روح تسخیر شد، حیوان نیز در شکار از آنِ ما خواهد بود. این یک واقعیت بود در پیدایش نمایش اما چه شد که بعدها نقش خدایان را نیز مجنون وار برای قرن ها بازی کردیم؟ آیا نمی توان گمان کرد که با ترس و لرز در پی تسخیر و رام نمودن خدایان سرکش خود بودیم؟ من اینگونه گمان می کنم و هر چه که باشد، اکنون نیز تصویر زنان در هیئت الهگان دور از دسترسِ تکیه زده بر بلندای کوه المپ، همان احساسات را دیگر بار بیدار می کند که خود نقطه شروعی است برای تسخیر، در بند کشیدن و تضعیف زنانی که به واقع حق داشتند که انسان باشند و لذت انسان خطاکارِ یاغی بودن را تجربه کنند.
3- آنها می خواهند الهه بمانند:
پیوند متقابل افکار عمومی و رسانه، خواست نیمه درونی افراد را نیز به ارمغان می آورد و آن همان پذیرش و اصرار خیل عظیمی از خود زنان است بر همین الهه گونگی . خواه در شکل زنان بیمارگونه نجیب که دائم در پی تائید نجابتشان در آینه مردانند و خواه مصداق دیگری که امروزه خود می شناسیم: دختران شیک پوش پاساژ ها ، مانکن های خیابانی .
در بین اقلام آرایشی گوناگون که همه در کارند تا ظاهر کامل کاذبی از یک صورت انسانی به دست دهند، کرم پودر چیز عجیبی است. کرم پودری با پوشش دهی بالا که هر گونه جوش و آثارش را از روی صورت محو می کند؛ (لااقل آن زمان که باید یک مرد بر صورتتان مهر زیبا را بزند). جوشی که به راستی ظهورش بر روی پوست خود نشانه ای است از زنده بودن ما و جوشی که شاید نقطه ای باشد به مثابه لکه ای ناجور که کل زیبایی را به رخ بکشد و معنا کند. اما بت ها مجسمه اند و مجسمه ها جوش نمی زنند.
آری، باید بگویم ابژه های دوست داشتنی و هوس انگیز سوژه های همیشه سوژه ی تاریخ ( یعنی زنان در برابر مردان) گویی تنها زمانی شا یسته ی پرستیدن و دوست داشتنند که براستی در مقام یک سوژه ، مرده باشند و خدایگان مرده همواره دوست داشتنی ترند.1
1)پ.ن: در گذشته سیطره خدایگان بر همه عرصه های زندگی انسانی سایه افکنده بود و رابطه انسان با خدایان قاهر و قدرتمند رابطه ای مبتنی بر ترس و آمیخته با نفرت بود. اما با محدود شدن ابعاد خداوند(سکولاریزه شدن جوامع) و کنار رفتن سایه گسترده ی آن از زندگی عمومی، مرگ خدای پیشین در رسید و خدایی متولد شد کم توان تر اما دوست داشتنی تر که شاهد این ماجرا جریانهای فزاینده ی معنویت گراست.
زندگی یک سادیست است ؛ ما مازوخیست می شویم.

و هیچ چیز در این دنیا، هیچ بایدی و هیچ نبایدی ، هیچ دینی و هیچ مکتبی، هیچ عشق و هیچ تعلقی گهگاه قادر نیست جلوی ما آدمیان را بگیرد که یکی چون دیگری چون ماهی های شب عید در شادترین و رو به راه ترین روز های عمرمان از تنگ جستی به بیرون نزنیم... و ما می میریم، ما کنده می شوم ، ما از دست می دهیم. برای هیچی و همه چی ! برای اینکه نا بود شویم اما یکبار دیگر به خود و همگان یاد آوری کنیم که ما هنوز انسانیم و چون هر انسانی ،یاغی!
آرزو کنیم یا نه؟
گرچه اکنون می بینیم که لیبرالیسم به مثابه ی فرهنگ ، مکتب اخلاقی یا منطق فکری هر آینه چونان ویروسی در کار بلعیدن تمام اذهان بشری در جای جای دنیاست. اما چاقوهایی را نیز بر پیکره اش شاهدیم که چنان فرو رفته اند که گویی اگر بدر آوریشان ، بدن از هم تجزیه خواهد شد . چاقوهایی موجد زخمهایی ماندگار که شاید تنها نقاط مثبتی باشند که می توان بر آنان یک عمر چشم دوخت و آرزوشان کرد و یا به هوای آنان به مصداقهای لیبرالسیم مشتاقانه چنگ انداخت.
این زخمها هم زاده ی خود لیبرالیسم ( یا سرمایه داری ) هستند و هم نیستند. هم در بستر تناقضات خفته در سیستم ریشه دارند و هم ندارند . چرا که از سویی وجودشان را مدیون نیروهای اپوزیسیون ، چپ ها و مخالفان و مبارزان تاریخند .
حقوق مدنی ، بیمه های گسترده ، دانشگاههای برجسته ، حق تجمع مسالمت آمیز ، آزادی بیان و اعتراض و به طور کلی امکانات، تناقضات خوشایند تنیده در کشورهای به غایت سرمایه دار است . چیزهایی که حسرتشان را خورده ایم و می خوریم . امکاناتی که اغلب شکل گیریشان به توهم خیرخواهی و بشردوستی حکومتهای سرمایه سالار پیوند می خورد – و اعتراف که قسمتی از وجودشان نیز در گرو همین بستر تناقض خیز بوده است- چیزهایی که آرزو نکردنشان دشوار است . چه کسی آرزو نمی کند که کمینه احترام ظاهری از سوی دیگران دریافت دارد یا در بقالی و چقالی خرید کند بی آنکه نقش خریدار و فروشنده بر عکس شود و بابت بررسی کردن کالا پیش از خرید توهینها بشنود . چه کسی بدش می آید که حقوق دانشجویی ، شهروندی و غیره اش به رسمیت شناخته شود یا در خیابان راه برود بی آنکه تنه ای بخورد ، فحشی بشنود و زشتی ببیند و تایید این تمایل کشنده را تعریفهای پر آب و تاب چپ و راست از آن ور آبها بس و اندک نیستند این خواستنی های متناقض با آنچه ذات سرمایه داری می نماید و شاید مهمترینشان " اومانیسم " . آنچه در ابتدای راه روی نمود. چیزی که گاهی به ابزارانگاری های بی رحمانه ی ما تلنگری می زند و چیزی که شاید ریشه ی تمام دلبریهای دیوانه کننده ی غرب باشد و ما آن را تجربه نکرده و نداریم.
گویی دیگر در این خاک هیچ مانعی نیست تا مردمان دور و برمان را به هیئت پله های نردبان توسعه ننگریم :
" آنکه در ره توسعه گام بر ندارد به زور که شاید نامش آدمی! "
شک نیست که در دیگر مکانها نیز سناریویی اینچنین در حال اجراست. آن زیر ها را که بگردی همینهاست که در مشتت باقی می ماند. اما سوال اینجاست که چه چیزی انتظار ما را می کشد اکنون که اینچنین بی پروا نگاه ابزاری به انسان به عنوان مرام رایج بر مردم جاری شده است ؟ و وحشت زده تر باید پرسید که چه چیزی ما را از وحوشت تام نجات خواهد داد؟ لیبرالیسم بدون حضور سایه ی اومانیسم چگونه خواهد بود؟ کلیتی ستبر وپاینده که خللی در آن وارد نمی آید و هر چه انسانیت است می روبد و می رود؟ یا موجودی رنج برنده از عدم وجود تناقض و تضاد در متنش که همین فقدان می تواند پاشنه آشیلی باشد برای فروپاشیدنش؟ و دیگر، اگر فقدان این تضاد و دستاوردهایش یعنی آزادی مدنی و ... منجر به تلاشی این کل شود ، آیا باز هم رواست که این نداشته ها را آرزو کنیم؟ و اگر نه ، امکاناتی را آرزو نکنیم که هیچگاه نداشته ایم و هماره در چشم براهی اش گرُ گرفته ایم ، چه کنیم؟
عظیم ترین هراس من شاید از احساسات و عقایدیست که پی در پی پا در زندگی ام خواهند گذاشت بی آنکه تضمینی بدهند که کمینه تا فردا باقی بمانند. آنها می آیند و هراس که همگی به اندازه ی دیگری حقیقی اند.عمیق. عمیق. عمیق.در دم که دهان به سخن گفتن بگشایی؛ می آیند. چون محافظانی شکست ناپذیر تو را در بر می گیرند و می برند تا به دست بعدی ها بسپارند و خود دود شوند و به هوا روند. اینها ادامه می یابد؛ بی رحمانه تر از آنچه گمان می بری.ادامه می یابد و هر دم بلاهتت را به رخت می کشند؛ قهقهه سر می دهند و در میانه ی خیابانی یکطرفه رهایت می کنند.بی رحمانه تر از آنچه گمان می بری تا فرسودگی در تو کامل شود و تو را گریزی از آنان نیست چرا که همین زجر آوران دم یه دم دگرگون شونده یگانه اصالت زندگی کوتاه تو خواهند بود . باد ها از برای همیشه خواهند وزید.
.

شارژر من گم شده است . آن زمان که دستهای هم را فشردیم و ناگهان دریاقتیم که دیگر قانونی به لبهامان اجازه نمیدهد که روی هم قرار بگیرند ؛ شارژر من گم شد . خیابان ولیعصر تک تک درختهایش دارند از ریشه در می آیند اما تا گذر عشاق بعدی سقوط نخواهند کرد و دیر نیست زمانی که من از همین راه به انجام کاری می روم . بر روی صندلی های ردیف شده می نشینم ؛ در تاریکی و آنگاه که بلند گو اعلام می کند: تماشاگران گرامی لطفا گوشی های همراه خود را در طول نمایش خاموش نگاه دارید؛ گوشی من روزهاست که خاموش است.
زنان و مردان زمینی
" زنان با مردان بسیار متفاوند " و این از جمله احکامی است که بارها به عنوان نقطه ی توجیه پذیریِ نابرابری و به رسمیت نشناختن شآن انسانی برابر زنان با مردان ، ظاهر شده است.
تاکید بر تفاوتهای فیزیکی- بیولوژیکیِ مابین زن و مرد (در بسیاری موارد از سوی علوم پزشکی و روانشناسی) دیری است که محمل پذیرش بسیاری نارواییها و نابرابریهاست، که بارزترین و تجربه پذیرترینشان در کتب روانشناسی پرتیراژ انباشته اند و نمونه ی آشنای آن، کتاب " زنان ونوسی، مردان مریخی" است.
اینگونه متون همراه با مستنداتی از نتایج تحقیقات پزشکی ، تصویری از زن و مرد و خصوصیات رفتاری آنان به دست می دهد که گویی از ازل خطی سترگ به واسطه ی تفاوتهای آشکار و لایتغیر ، میان این دو جنس کشیده شده . به گونه ای که لاجرم یکی از این دو جنس از ذیل تعریف انسان ( همراه با حقوق انسانی اش) خارج می گردد!
و متاسفانه اینها تعاریف عمومیت یافته از ویژگی های زنانه مردانه هستند که وجوه اختلاف میان آنان را (که اغلب به صورت سمج وار رنگ ذاتی بودن نیز بر آن می زنند) چنان موکد بیان می کنند که گهگاه جایی برای لحاظ زمینه های اجتماعی، سیاسی و تاریخی این تفاوتها و همچنین وجوه اشتراک میان این دو جنس از انسان باقی نمی گذارند و این شاید یکی دیگر از وجه های تمایلات پوزیتیویستی در جهت تقسیم بندی قاطع سوژه ی انسانی است.
تکراری است اما جای تاکید دارد که در تقابل با این دست تقسیم بندیها بگوییم که زن و مرد را در دو نقطه ی متمایز و شاید متقابل نباید تصور نمود و بلکه باید طیفی از خصوصیات رفتاری را لحاظ کنیم که در آن کم نیستند زنانی که به سر مردانه ی طیف نزدیک هستند و مردانی که به سر زنانه ی آن و حتی افرادی که به عنوان مثال نقض تمایز مطلق خصوصیات ، در وسط این طیف قرار می گیرند بطوریکه با وجود داشتن آلت مخصوص به یک جنس، آلت جنس دیگر را نیز در بدن نهفته دارند.
اما اصل بحث در جای دیگری است؛ به موازات این روند تاریخی جداسازی قاطع خصوصیات زنانه و مردانه ، در دوره ی پساصنعتی خصوصیاتی به عنوان خصوصیات انسان کامل در بستر سرمایه داری برجسته شدند که از قضا اکثریت قاطع آنان برای مردان تعریف گشت و اگر تاملی در کتب روانشناسی مذکور شود ، آشکار است که یکی از محوری ترین خصوصیات متمایز کننده ی دو جنس ، کنترل پذیری (روحی) و کنترل ناپذیری آنان است. به عبارتی دیگر ، دائما یاد می شود که زنان موجوداتی دارای نقص رفتار پیش بینی ناپذیر، نا آرام و متلاطم روحی هستند در صورتی که مردان انسانهایی خودکنترل کننده، ثابت و پیش بینی پذیر هستند و البته اولی نشانه ی ضعف محسوب میشود و دومی نشانه ی قوّت و جالب است که با ذمّ تغییرات نابهنگام خلقی ، خصوصیان بیولوژیک زنان نیز از جمله پدیده ی قاعدگی که همگی زایایی وی را می سازند مخلّ رفتار معقول و ثابت محسوب گشته و نا مطلوب جلوه می کنند؛ برخلاف دوره ی پیشا صنعتی که به دلیل عدم وجود تکنولوژی و دستگاههای پیشرفته ی صنعتی با وابستگی اقتصاد به نیروی انسانی، ( اما باز به صورت ابزارانگارانه) ویژگی های مبتنی بر زایایی زنان از مطلوبیت بیشتری برخوردار بود، اکنون که مسئله ی کیفیت نیروی انسانی و نیروی مصرف کننده به اقتضای اقتصاد سرمایه داری بیشتر از کمیت آن مورد توجه است ، رفتار منطقی (مبتنی بر منطق صوری) و پیش بینی پذیر ستودنی گشته است.
در اینجا اگر بنا به سنت مارکسیستی اقتصاد را زیربنا و فرهنگ را روبنا پنداریم و یا حتی نه، وجود رابطه ی متقابل فرهنگ و شیوه ی تولید اقتصادی را بپذیریم ، رابطه ی این دست کتابهای نوظهور و پاپیولار روانشناسی همراه با قوام فرهنگ سرمایه سالاری در جهت ترویج و تحسین رفتار های پیش بینی پذیر و لایتغیر و در نهایت کنترل پذیر، کمی روشن می شود و در نهایت این فرهنگ در پیوندش با مردسالاری پوشش سرمایه سالارانه ی خود را کامل می کند و در آخر اگر کمی پیشتر رویم، باید بگوییم که این منطق تسلط جویانه( مبتنی بر طبقه بندیهای پوزیتیویستی) در عرصه ی این کتابها در همین حد و حدود باقی نمی ماند و نوع دیگری از کتابها را پیش روی ما می گذارد که روانشناسی را به کنترل رفتار مردان از سوی زنان و زنان از سوی مردان تقلیل می دهد: "چگونه مرد خود را بشناسیم" ، " چگونه با همسر خود رفتار کنیم" و ...و عجیب نیست که زنان در جایگاه فروتر اجتماعی خود در برابر مردان در مبارزه ای سترون و اخته وار بیشتر به اینگونه کتب روی می آورند.
دو شعر از شمس لنگرودی:
و ما به شما یاد می دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره ئی خوشتر است.
خواب دیدن
اینطوری که شما می بینید
اصلا به صلاح تان نیست
اشک
این طورها که شما می ریزید ـ قطره قطره ـ
اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه کنید
مگر از اندوه است!
و ما به شما یاد می دهیم
که چه رویاهائی چه زمان هائی خوشتر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز می روید.
پایان تنفس!
به سلول های تان برگردید.
********************************************
به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من!
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود

نیست تردید زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید...
حمایت وبلاگ نویسان از دانشجویان دربند... برای اعلام حمایت خود رجوع کنید به:
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
**************************
بالا خزیده اند
چونان که نگاهت بر اندام من
-که تازگی ها چاق شده است-
و من؛ یک سوراخ
نمور
تنگ تنگ تنگ
بودم
آن زمان که بر سنگفرشهای تازه ی آن خیابان بلند
ولیعصر
ردپای گم شده ی تو را می جستم
عشق من
دوستانم
جلوه جواهری، روزبهان امیری، نسیم سلطان بیگی، روناک صفارزاده، مریم حسین خواه، هانا عبدی، روزبه صف شکن، کیوان امیری الیاسی، سعید حبیبی، بهروز کریمی زاده، علی سالم، محسن غمین،عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار،انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ،یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارف، منصور اسالو، ابراهیم مددی، مجید توکلی، احمد قصابان، هدایت غزالی، احسان منصوری، صباح نصری، یاسر گلی، جواد علیخانی، جواد توللی، مهدی معصومی، محمود صالحی و علی عزیزی و بسیاری چون ایشان در بند هستند
اين فيلم کميک بود يا انتقادی؟
باز باید بنویسم در مورد کلاس جامعه شناسی هنر و ادبیات و این لفظ باید خیلی زننده است...
مثل اینکه می خواهم از همه ی نوشته هایی که می توانستند جایگزین یادداشتهای بی سر و ته اجباری کلاسی بشوند معذرت بخواهم... این بار نیز تکلیفم را آنجور که باید انجام نمی دهم و به جای نقدی مبسوط از یک فیلم؛ خاطره و تجربه ای را نقل می کنم:
چند هفته پیش من و دو دوستم؛ مطهر امیری و نرگس خضرایی انتخاب شدیم که خود فیلمی برای نمایش نصفه نیم کاره در کلاس انتخاب کنیم و هر کدام از منظری جداگانه نقدش کنیم.
فیلم ترومن شو با بازی جیم کری به توافق جمع چند نفریمان رسید و من از این حسن انتخاب خشنود بودم و پس از آنکه فیلم را برای بار دوم و با دقت دیدم بسیار خشنود تر هم گشتم!
اندیشیدم که تا حال کمتر فیلمی اینگونه هالیوود و ارزشهای تبلیغی اش را به ابتذال کشیده؛ که این فیلم متهورانه سیاستهای سود محور و منفعل کننده؛ تجاوز تبلیغات بر زندگی خصوصی را جار زده است؛اما ...
روز یکشنبه فرا رسید؛ بالای بلندی کلاس؛ جلوی تخته ایستادم و سخنرانی کردم و تاییدهای گهگاه استاد هم به من تلقین می کرد که توانسته ام به خودم و دوستانم بفهمانم که قربانی هستیم که دائما بازی می خوریم که باید کاری کرد که چی و چی و چی.
از بوروکراسی و قدرت رسانه ای هم سخنها راندم و تخته ی پشت سرم را مثال زدم و گفتم:
روی این تخته ی سفید هزاران هزار کلمه؛ جمله و معنا متصور است اما از بین انبوه معانی؛خوانشها و کلمات؛کلماتی محدود روی تخته نوشته می شوند و چه کسی می نویسد؟ کسی که صاحب ماژیک است و خوانش وی حقیقت زندگی را نماینده می شود و شاید چنان برجسته شوند که دیگر یادمان رود که خوانش دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد
فکر کنم وقتی این جملات را می گفتم خیلی احساسا تی شده بودم امابرق از سرم پرید وقتی امیر خراسانی بالاخره در دقایق پایانی کلاس از میان سیل کلمات من و تاییدهای استاد راهی باز کرد و گفت:
فیلم اصلا انقدر انتقادی نبود و شاید اصلا انتقادی نبود...فیلم یک فیلم کمیک بود
پرسیدیم چرا؟!؟!؟!؟!؟!
گفت: در جامعه ی سراسربین چنانکه در فیلم نمایش داده شد و در واقعیت هم وجود دارد اصلا امکان شکل گیری سوژه(ی انسانی) منتفی است...چه برسد به اینکه انتخاب هم بکند!!
به محضی که جمله اش تمام شد...شنیدم :خسته نباشید ! خسته نباشید استاد...و کلاس ناگزیر بود که پایان پذیرد بی آنکه جمله ای بر جمله ی امیر بیفزاید.
سوژه متحقق نمی شود؟ منگ بودم. تصاویر اینبار به طرز دیگری جلوی چشمانم ردیف می شدند: چرا ترومن باید در آخر فیلم رستگار شود؟ آن هم با قایق سانتا ماریا یا مریم مقدس؟؟
هالیوود مرا دور زده بود. بازی خوردم و چه کسی می تواند تضمین کند که حتی در افتخارآمیزترین لحظات زندگی ام نیز تنها مصرف کننده ی متنی نبوده ام که دیگران تفسیر کرده اند؟
حس کردم که من خود نیز تنها قادرم نوشته های تخته را بخوانم و براستی چه کسی می تواند نانوشته ها(سفید نگاه داشته شده ها) ی تخته را بخواند؟توانایی من در این خلاصه می شد که برابری در برابر واقعیات ظهور یافته ی کنونی قرار دهم و آنتی تزهای که بوجود می آیند؛ آنتی تزهای تزهای موجودند نه نانوشته ها و ناخوانده ها و سنتز نیز سنتز آنان! شاید اینان که می گویم بدیهی باشد که چیزی از هوا فرو نمی افتد اما... تلخ نیست؟
و من هنوز با یک جمله ی فیلمی که مرا بازی داد موافقم:
ما دنیا را آنگونه که به ما ارائه شده می پذیریم
پ.ن: چه اصراری بود که متن نقد ساده لوحانه ام را روی وبلاگ بگذارم وقتی هیچکس حاضر نیست حماقتش را مکتوب کند؟(هان استاد؟)

